سفارش تبلیغ
صبا
میم مثل مرد
استفاده از مطالب این وبگاه همراه با ذکر منبع بلا اشکال می باشد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 89 تیر 27 توسط شهید عابدینی

تشکر از شما که یادی ازفرماندهان و سرداران گمنام کردستان کرده اید

حاج حفظ الله یک تنه در عملیات نصر یکبا سنگر گرفتن در پشت یک درخت

جلوی پیشروی دشمن را سد نموده

و آن قدر با سلحشوری مقاومتمی کند که نهایتا نیروهای تحت امرش می رسند

و ارتفاع مورد نظر را تصرف می نماید.

گوشه ای از شجاعت های سردار شهید عابدینی

سید عماد آقامیری





طبقه بندی: خاطره،  مصاحبه
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 89 تیر 2 توسط شهید عابدینی

خاطرات همسر شهید نصراللهی فرمانده سپاه بانه

سردار شهید قاسم نصرالهی در شهرستان خوی متولد شده و در زمان شهادت به تاریخ 67,4,13 فرمانده سپاه بانه بود .
یک روز صبح می رفتم داروخانه همان روزهایی بود که رزمندگان ما قصد آزادسازی شهر پنجوین عراق را داشتند.
توی پیاده رو بودم که هواپیماهای عراقی آمدند و شهر به هم ریخت و بمباران شروع شد. پناهگاهی هم نبود. همان جا کف خیابان دراز کشیدم . بمباران شدید بود. مجال تکان خوردن نبود . در یک روز 254 بمب و راکت در شهر مریوان ریخته شد و از این بمبها و راکتها فقط 24 بمب و راکت منفجر شد و بمب هایی که اطراف ما می ریختند اصلا منفجر نشد و نیروهای سپاه سریعا آنها را خنثی کردند .
هواپیماهای عراقی دست از سر شهر برنمی داشتند. تقریبا تا ظهر رفتند و آمدند و کوبیدند. من هم دختر شیرخواره ای داشتم . به منزل رفتم تا برای او غذایی درست کنم که باز هواپیماهای عراقی آمدند. همان روز شوهر همسایه مان از منطقه بازگشته بود. او خبر سلامتی آقا (قاسم نصرالهی ) را به من داد. در حین همین گفتگو بودیم که هواپیماهای عراقی دوباره آمدند. من بدون معطلی دخترم را بغل کردم و بیرون آمدم . همسایه مان بچه دیگر مرا گرفت و آمد به خیابان .
من دخترم را داخل جوی آب خواباندم و خودم را حافظ او کردم . بمبها یکی یکی می آمدند ولی نمی دانم چرا بعضی از آنها منفجر نمی شد.
اتفاقا همان داروخانه هدف بمبها قرار گرفت و چند نفر هم شهید شدند. مردم به خاطر موقعیت غیرعادی شهر را تخلیه کردند.
خانه ما آخر شهر بود. من مردم را می دیدم که چطور شهر را خالی می کنند. چون هواپیماهای عراقی چند روز پی در پی کارشان بمباران مریوان بود. همسایه های ما یکی یکی می رفتند. روزی رسید که فقط دو همسایه مانده بودند که آنها هم بارهایشان را بسته بودند. اصرار کردند که من هم به همراه ایشان بروم , چون آقای نصرالهی در آن زمان مسئول سپاه سروآباد (مریوان ) بود و چند روز در میان به منزل می آمد. من گفتم که من می مانم و از خطر حمله ضد انقلاب ترسی ندارم , با اصرار آنها و شرایط فوق العاده شهر موافقت کردم که من هم همراه دیگران شهر را خالی کنم
آمدیم به سروآباد , آنجا باغ بزرگی بود و دو پیرزن ساکن آن باغ بودند. چند روزی آنجا ماندیم . آقای نصرالهی هم آمدند و ما را پیدا کرد , هر چند روز یکبار به ما سر می زد. شرایط هر روز بدتر می شد. جایی از شهر نمانده بود که هدف بمبها و راکتها قرار نگیرد. زندگی در آن شرایط و در آن باغ طوری نبود که بشود مدت زمان طولانی در آنجا ماند به همین خاطر آمدیم تهران .
حدود یک ماه در تهران نزد پدر و مادرم ماندیم . در این مدت با خبر شدیم که منطقه هم کمی آرام شده است به آقای نصرالهی اصرار کردم مرا برگرداند. راضی نمی شد و می گفت که شهر خالی از سکنه است . هیچکس نیامده و صلاح نیست شما برگردید ولی با اصرار من برگشتیم مریوان .
حدود یکماهی تنها بودیم . هنوز از همسایه ها کسی نیامده بود. اطراف خانه ما بیابان بود. البته تعدادی خانواده کرد در شهر زندگی می کردند ولی دور بر خانه ما هیچکس نبود. چون آقای نصرالهی نبود شبهای سختی را می گذراندم گاهی شبها تا صبح بیدار می ماندم , بخصوص شبهایی که صدای مشکوک می شنیدم , چاقو به دست می نشستم و همه حواسم به دور و اطراف بود.
یک شب اتفاق جالبی افتاد. تازه نماز مغرب و عشا را خوانده بودم که چشمم افتاد به دیوار حیاط , دیدم چهار پنج نفر به ردیف روی دیوار ایستاده اند. اسلحه ای در خانه داشتم آنرا برداشتم و آماده کردم .
دخترم را بغل گرفتم و همراه پسرم سه تائی آمدیم به حیاط دیدم اینها اصلا حواسشان به ما نیست . کمی ایستادم و نگاهشان کردم . آنها بایک سیم برق یا چیزی شبیه همین ور می رفتند با صدای بلند گفتم : شما به چه جراتی آمده اید روی دیوار مردم یکی از آنها جواب داد : ما نمی دانستیم شما هستید , کار هم نداریم .
چون ذهنیت خاصی از بعضی آدمها منطقه داشتم گمان نمی بردم اینان هدفی نداشته باشند. برگشتم داخل اتاق و دخترم را شیر دادم تا خوابید. به همراه پسرم دوباره آمدیم به حیاط که دیدم در حیاط باز است . در آن لحظه واقعا هول کرده بودم . اسلحه هم کاملا آماده شلیک بود. خدا خدا می کردم آقای نصرالهی بیاید. در همین لحظه صدایی شنیدم که میگفت : تسلیم هستم , تسلیم هستم و...به طرف صدا برگشتم , با عجله و هراسان . دیدم آقای نصرالهی است و با گفتن این کلمه ها سر به سرم می گذارد.
آن شب اتفاقی نیفتاد ولی برای یک زن تنها و دو بچه در حاشیه یک شهر جنگی , کوچکترین مساله ای خود بخود ترس آور بود , ولی شیرین بود. این را آلان نمی گویم آن موقع هم می گفتم . چون احساسم این بود که من هم در این جنگ شریک هستم و شانه به شانه مردان و زنان که دارند از دین و ایران دفاع می کنند سهیم هستم و آنها را تنها نگذاشته ام .
بعد از دو سال زندگی سخت و شیرین به بانه آمدیم و چون آقای نصرالهی فرمانده سپاه بانه شده بود در این شهر کوچک وضع کمی بهتر بود. خانه مان نزدیک مقر سپاه بود و از این لحاظ امنیت داشتیم . به همین خاطر با کمک بچه های سپاه چند نفر از خواهران یک ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ تشکیل دادیم که کارمان دوختن لباس برای رزمندگان , شستن پتوها و ... بود وقتی عملیات والفجر 9 شروع شد . عراق بمبارانها را روی شهر بانه آغاز کرد. دوباره تجربه مریوان در نظرم زنده شده , مردم بانه شهر را خالی کردند و کسی نماند. با شروع بمبارانها من همراه دو نفر از خواهران که از تهران آمده بودند و در بانه معلمی می کردند و سه نفر از خواهرانی که از اصفهان آمده و در بیمارستان کار می کردند از طلوع آفتاب تا شب به خارج از شهر می رفتیم و شبها به شهر باز می گشتیم . در همین منطقه خارج شهر یک پل بزرگ بود که پناهگاه ما به شمار می رفت . مجروحین را هم می آوردند آنجا , من در کار رسیدگی به مجروحین به دوستان پرستار کمک می کردم . بچه های جهاد سازندگی روی این پل خاک زیادی ریختند و تغییراتی در آن دادند که تبدیل به یک بیمارستان صحرایی شد. چاره ای هم نبود. یک شب که شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود , تعدادی مجروح و شهید به این بیمارستان صحرائی آوردند همه آنها از سرزخمی یا شهید شده بودند. متوجه شدیم که منافقین با یک مین کنترل از راه دور , خودروی حامل این رزمندگان را منفجر کرده اند. همه مان از این نکته تعجب کردیم که در شب بیست و یک رمضان این رزمندگان همگی از سر مجروح یا شهید شده اند. این نکته همه را در بیمارستان متاثر کرد.در آن لحظه ها نه مرثیه ای داشتیم و نه مجلسی اما وقتی سرهای شکافته شده شهدا و مجروحین را نگاه می کردیم همین برای ما مرثیه بود. از دوستان نزدیک ایشان تعریف می کرد , برای سرکشی به خط می رفتیم لحظه ای آقای نصرالهی به خواب رفت بعد که بیدار گفت : ماشین را نگه دارید و همه پیاده شوید. او همه ما را در آغوش کشید و حلالیت خواست . همه ما تعجب کردیم دوباره به راه افتادم . آنطور که دوستانش گفتند ایشان همراه فرمانده سپاه کردستان و فرمانده ژاندارمری این استان در خط مقدم توسط عراقیها محاصره می شوند. ایشان به آنان می گوید شما بمانید من می روم و کمک می آورم . در این فاصله محاصره شده ها از دست عراقیها فرار می کنند و شهید نصرالهی در راه آوردن کمک تیر مستقیم به پیشانیش اصابت کرده و به شهادت که مزد مجاهدتش است نائل می آید. آن روز بعد از شهادت ایشان , شرایط طوری می شود که نمی توانند جنازه را به عقب بیاورند. تقریبا یک ماه و نیم بعد از شب تاسوعا بود جنازه را می آورند و روز عاشورا , تشیع جنازه با شکوهی در بانه صورت گرفت . سه روز همه شهر بانه سیاه پوش بود. بانه ای که جمعه ها هم تعطیل نمی شد تقریبا در این چند روز واقعا به صورت نیمه تعطیل بود. خود مردم منطقه می گفتند سابقه نداشته است زنان ما در تشییع جنازه ای شرکت کند. زنان بانه آن روز آمده بودند و همه شان گریه می کردند , آن روزها واقعا روز عجیبی برای ما و اهل بانه بود. در این محله های مختلف بانه برای او مراسم بزرگداشت گرفتند. ده روز از طرف رزمنده ها برای ایشان در حسینیه ای که نزدیک خانه مان بود مراسم گرفتند. این مراسم ادامه داشت تا جنازه را به تهران آوردند و پیکر شهید قاسم نصرالهی در قطعه 29 بهشت زهرا به خاک سپرده شد.





طبقه بندی: خاطره،  مصاحبه
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 89 تیر 2 توسط شهید عابدینی

مصاحبه با محمد الله مرادی
عضو موسس سازمان پیشمرگان کرد مسلمان

شهید نصراللهی، مسئول سپاه بانه، از نماز جمعه که برگشت نام یکی از زندانی‌ها را برد و گفت: بروید آزادش کنید! گفتند: چرا؟ نمی‌شود! آن پسر با کومله‌ها همکاری دارد و برایشان بار برده است. گفت: من به مادرش قول داده‌ام که آزادش می‌کنم! به ایشان گفتند: نباید به خاطر گریه و زاری یک مادر، احساساتی تصمیم بگیرید! شهید نصراللهی گفت: اتفاقاً آمد و فحشم داد! از نماز که بیرون آمدم جلوی جماعت، توی صورتم تف انداخت و فحشم داد و گفت: پسر من، توی زندان شماست؛ آزادش کنید. من هم قول دادم آزادش کنم. بروید بیاریدش. پسر را آوردند. پرسید: چرا با ضدانقلاب همکاری کردی؟ گفت: من اشتباه کردم. نفهمیدم! شهید نصراللهی گفت: برو، به شرطی که دیگر با این اشتباهاتت، آن مادر بیچاره را اذیت نکنی. مادرت آمد و کلی فحش به من داد. برو تا آرام بشود! پسر تحت تاثیر بزرگواری او قرار گرفته بود. پرسید: من چطور می‌توانم پاسدار بشوم؟ شهید نصراللهی پرسید: چرا می‌خواهی پاسدار بشوی؟ گفت: به خدا، این محبت، اسیرم کرد! شهید نصراللهی گفت: فعلاً برو پیش مادرت، اگر او رضایت داد بیا و عضو سپاه بشو! همین پسر چند روز بعد آمد و عضو سپاه شد و شش ماه بعد هم توسط ضدانقلاب به شهادت رسید. باور کنید خداوند اکسیری در معنویت قرار داده که با سنگ صحبت کنی آب می‌شود. این بود هنر شهدا.





طبقه بندی: خاطره،  مصاحبه
قالب وبلاگ