سفارش تبلیغ
صبا
میم مثل مرد
استفاده از مطالب این وبگاه همراه با ذکر منبع بلا اشکال می باشد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 91 بهمن 29 توسط شهید عابدینی

خبر بدی بود. یه روستا حوالی بانه مورد حمله ضد انقلاب قرار گرفته بود. حاجی همین که خبر رو شنید چند تا از نیرو هاش رو جمع کرد و سوار بر تویوتا به سمت روستا حرکت کردن. به خاطر حضور ضد انقلاب منطقه کاملا نا امن بود.

نزدیک روستا که رسیدیم رو کردم به حاجی که خودش پشت فرمون بود گفتم شما فرمانده هستی و حضورت توی منطقه ضروریه. اجازه بده ما خودمون بریم و وقتی روستا رو پاکسازی کردیم شما بیا. بر خلاف تصورم حاجی بدون هیچ مخالفتی پذیرفت!

ماشین رو متوقف کرد تا پیاده شدیم تا جامون رو عوض کنیم. پامون که به زمین نرسیده بود حاجی پاش رو گذاشت روی گاز و رفت! ما هم که کاملا غافلگیر شده بودیم پشت سرش به سمت روستا دویدیم. وسط روستا پیداش کردیم. وقتی بهش اعتراض کردیم گفت:

خون من مگه رنگین تره که بمونم و شما برین؟





طبقه بندی: خاطره
قالب وبلاگ